اگر روزي بشر گردی ، ز حالم با خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن ، از اين بدعت
خداوندا..
نمي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است..
چه زجري مي كشد آنكس كه انسان است
واز احساس سرشار است...
ماشین زندگیتو جلوی خونه ی هر عشقی پارک
نکن ، ممکنه چرخهای قلبتو پنچر کنن
زدانش چون جان تو را مایه نیست
به از خاموشی هیچ پیرایه نیست
مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کزین آتشست بهره جز دود نیست

***((میلاد با سعادت
منجی عالم بشریت
حضرت قائم مبارک باد)) ***
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.
سالروز تولد تو ......
روزی که همه صداها به سکوت رفتند تا
صدای گریه بدو تولدت ،
تنها آوای جهان باشد ....
( داداش مهدی )
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که
يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت:
کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه
ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم .
پ ن:پیشاپیش سال نو رو به تمامی دوستان تبریک می گم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده تان داشته باشید .
راستی دوست دارین اولین کادو رو چه کسی و چی بهتون بده ؟؟
نوشته بود:
آن قدر گريه کن که از اشک هايت
دريايي سازي...
در آن دريا شنا کن
و از زندگي بگذر
و من انقدر گريه کردم
و باز هم انقدر گريه کردم
تا شايد از زندگي بگذرم
اما افسوس اشکهايم
نه دريا شدند و نه رودي کوچک
اشکهايم همه پاک شدند
و من ساده و کودکانه
خيره شدم به چشمهايم
و از زندگي خواستم که از من بگذرد
چرا که تاب و توان گذشتن از زندگي را من ندارم
اشکهايم همه پاک شدند
و من از او مي خواهم
که ديگر نگويد از زندگي بگذر
چرا که من تازه متولد شده ام!
آموخته ام كه سكوت تنها درسي است كه ما خيلي دير ياد مي گيريم.
آموخته ام كه به خودم احترام بگذارم.
آموخته ام كه اين ترس از مشكلات است كه انسان را مي كشد نه خود آن مشكلات.
آموخته ام كه حفظ كردن، دشوارتر از پيدا كردن است.
آموخته ام كه آزاد باشم.
آموخته ام كه نگذارم عصبانيت بر من چيره شود.
آموخته ام كه نمي توان يك باره همه چيز را تغيير داد.
آموخته ام كه آرامش نعمت بزرگي است، اگر قدر بدانيم.
می خواهم تمرین کنم كه يك طرفه به قاضي نروم.